تبليغاتX
جاي تبسمي كه نكردي خاليست ...


جاي تبسمي كه نكردي خاليست ...

صدای گریه ام را بشنو ، چون تمام اين اشك ها از دوري توست.

خاصیت وجود دارد که اگر به دستشان بیاوری تمام عمرت به آرامش می رسی:

1- می توانی کارهای بزرگ بکنی اما نباید فراموش کنی دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند.اسم این دست خداست.او باید تو را همیشه در مسیر اراده اش حرکت دهد.
2-گاهی باید از آنچه می نویسی دست بکشی و از مدادتراش استفاده کنی این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار نوکش تیزتر می شود.پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی.
3- مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه از پاک کن استفاده کنیم.بدان که تصحیح یک کار خطا کاری بدی نیست و در واقع برای اینکه خودت را در مسیر نگه داری مهم است.
4- چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست.ذغالی اهمیت دارد که داخل چوب است.پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است؟
5- و سرانجام:
مداد همیشه اثری از خود به جا می گذارد. بدان هرکاری در زندگی میکنی ردی به جا می گذارد وسعی کن .نسبت به هرکاری که می کنی هوشیار باشی و بدانی چه می کنی؟
تو چه فکر می کنی؟

نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 15:7 توسط ܜܔܢ㋡♥♥ .✿.صدیقه㋡♥♥ .✿.ܜܔ| |

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 15:3 توسط ܜܔܢ㋡♥♥ .✿.صدیقه㋡♥♥ .✿.ܜܔ| |

یه پاییز دیگه هم داره تموم میشه مواظبه دلت باش که همیشه بهاری باشه!

مراقب لطافت روح مهربونت و شادی های ارغوانیت باش!

تا پاییز کاری که با زمین کرد  رو با دل تو نکنه...

 

 

هندونه بده قاچ كنيم لوپتو بده ماچ كنيم

پ.ن: یلدات مبارک عشقه من ، یلدات مبارک زندگیه من

ایشالا خوشیات طولانی باشه مثه شبه یلدا

الهی بمیرم من تواونجا تنها بودی امشب

دلـــم برات تنگ شده،امشب دلم همش پیش تو بود

دوستت دارم ماهه من !

نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 1:34 توسط ܜܔܢ㋡♥♥ .✿.صدیقه㋡♥♥ .✿.ܜܔ| |

عده ای او را در کنج جا نمازش پنهان کرده اند و عدی او را در آسمان ها می جویند
من او را در گریه ی دختر بچه ای چهار ساله در حال بازی می بینم
آری ...
خدا لبخندی معصومانه است

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 23:40 توسط ܜܔܢ㋡♥♥ .✿.صدیقه㋡♥♥ .✿.ܜܔ| |

خدانکنه یک نفر بفهمه تو واقعا تنهایی

       اونوقته که خونتو مشت مشت می‌پاشه

                                            به دیوارای اتاقت

                                                           شک نکن!!!

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 21:51 توسط ܜܔܢ㋡♥♥ .✿.صدیقه㋡♥♥ .✿.ܜܔ| |

 

صداي مرا مي شنوي .......... از تو مي گويم اي زيباترين .......... از تو كه زيبايي ات ديوانه ام كرده

بدان كه قلبم هميشه مال توست ........... شنيده اي كه ميگويند ............. دوري عشق را سرد مي كند

اما من مي دانم كه عشق حقيقي ............... هرگز سرد نخواهد شد ........................ هرگز ...........

حتي اگر سرنوشت هيچ گاه ما را به هم نرساند ......... و من ديگر تو را نبينم .......... اما اين را بدان كه

هميشه در قلب مني ............. روزي نيست كه با خود نگويم :

خداوند چه زمان دوباره تو را به من ميرساند ............... من به ديدنت براي لحظه اي كوتاه هم قانعم

نمي دانم اگر اجازه داشته باشم تو را دوباره ببينم ......................... آن روز امروز است

يا فردا ، يك سال ديگر يا چند سال ديگر ....... شايد زماني كه پيرزني فرتوت شدم ....... تو را ببينم

تنها خواسته ام از خداوند اين است ....................... كه اگرآن زمان روز موعود من است

من دچار فراموشي نشده باشم .............................. زيرا زيبا ترين چيزي كه دوست دارم به ياد آورم

فقط خود تو و خاطرات تو است .............................. تا روزي كه خداوند اجازه ديدار دوباره ما را بدهد

تو را به خودش ميسپارم ............. مواظب خودت باش ............... از اين جا كه نميدانم چقدر از تو دورم

آن چشم هاي زيبايت را مي بوسم ............. اي زيباي من

خداوند هميشه با تو باشد ................ و تو هم هميشه با خداوند

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 1:58 توسط ܜܔܢ㋡♥♥ .✿.صدیقه㋡♥♥ .✿.ܜܔ| |

بعد تو لیک پس از آن همه سال،کس ندیده به لبم خنده هنوز. 

گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت.

سالهاست که از دیده برفتی لیکن،دلم از مهر تو آکنده هنوز.

دفتر عمر مرا دست ایام ورق زده است.

زیر بار غم عشق قامتم خم شد و پشتم بشکست.

در خیالم اما همچنان روز نخست تویی آن قامت بالنده هنوز.

در قمار غم عشق ، دل من بردی و با دست تهی ،

منم آن عاشق بازنده هنوز.

آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش ،

گر که گورم بشکافند عیان می بینند،

زیر خاکستر جسمم باقیست   آتشی سر کش و سوزنده هنوز.....   

                   

----------------------------------------------- 

این نامه ز من که از تو دورم            خاموش چو راه بی عبورم

بی توست مرا جهان فراموش            در سینه من فغان خاموش

خواهم همه با تو راز گفتن               در دل خسته باز گفتن

 صد قصه کنم ز آشنایی                   بس گریه ز تلخی جدایی

 از حال دلم تو را خبر نیست             دل از دل من شکسته تر نیست

 من نایم و تو مرا نوایی                    تو جان منی ولی جدایی

 بی همنفسان نفس چه باشد                بلبل که رود قفس چه باشد

 در جان منی میان جانی                  هر جا نگرم تو در میانی

 در باغ تویی که دلپذیر است             در جان تویی که بی نظیر است

 در لاله تویی که دل رباید                 در غنچه تویی که دل گشاید

 در حلقه گفتگو تو هستی                  در پرده آرزو تو هستی

 در چشمه تویی که تن نوازست          در گریه تویی که کار سازست

 این درد فراغ کی سراید؟                 ماه تو ز ابر کی بر آید؟

 از زحمت صبر در فغانم                         صبری پس از این نمی توانم

 تا چند کشم ز صبر خاری                مُردم ز فریب بردباری

 در راه امید بس دویدم                     دیگر ز امید نا امیدم

 توشمعی وبی توشب خموش ست        بی صبح شبم سیاه پوش است

 یکشب که تو را به خواب دیدم           در ظلمتم آفتاب دیدم

 ماییم و دو چشم پر ستاره                 تا ماه ز ره رسد دوباره

 رفت از تن من توان پرواز              ترسم که دگر نبینمت باز

 تا روی تو در برابم نیست                دیدار دوباره باورم نیست

 آنان که غم مرا ندیدند                     دیوار میان ما کشیدند

 کی سرو جدا ز بوستان بود              کی شاخه ز گل جدا توان بود

 تو سرو منی به باغ برگرد               بنگر که غمت به ما چها کرد

 کی بی تو بر آورم نفس را               ای کاش که بشکنم قفس را

 گر بی تو به طرف باغ بودم             دلمرده و بی دفاع بودم

 ما را به مصیبت آشنا کرد                دستی که تو را ز ما جدا کرد

 راهم به فضای باغ بسته ست            در کنج قفس پرم شکسته ست

 هر گاه که رسد پیامت از دور           ریزد به شب سیاه من نور

 باور نشود مرا که دوری                 چو پرَتو ماه در حضوری

 از دور چو بشنوم صدایت                وان موج لطیف خنده هایت

 آید به تنم تب جوانی                       بویم همه عطر زندگانی

 بانگ تو که در فضای سینه ست        بر آتش خاطرم نسیم ست

 اما چه کنم به وقت بدرود                 پیچد به فضای سینه ام دود

 تو خسته و خسته تر منم من              تو بی کس و در به در منم من

 بگذار که لب فرو ببندم                    ای راحت جان دردمندم

 با حالت گریه نامه بستم                   در حال جنون قلم شکستم.

--------------------------------------------- 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 1:50 توسط ܜܔܢ㋡♥♥ .✿.صدیقه㋡♥♥ .✿.ܜܔ| |

کسی دیگر نمی کوبد در این خانه ی متروک ویران  را

 کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم

 و من چون شمع می سوزم و دیگر هیچ چیز از من نمیماند

 و من گریان و نالانم و من تنهای تنهایم

 درون کلبه ی خاموش خویش اما

 کسی حال من غمگین نمی پرسد

 و من دریای پر اشکم که توفانی به دل دارم

 درون سینه ی پر جوش خویش اما

 کسی حال من تنها نمی پرسد

 و من چون تک درخت زرد پاییزم

 که هر دم با نسیمی میشود برگی  جدا از او

و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 1:48 توسط ܜܔܢ㋡♥♥ .✿.صدیقه㋡♥♥ .✿.ܜܔ| |

من که میدانم شبی عمرم به پایان می رسد

نوبت خاموشی من سهل و آسان می رسد

من که می دانم که تا سر گرم بزم هستی ام

مرگ ویرانگر چه بی رحم و شتابان می رسد

                       پس چرا ،چرا عاشق نباشم

من که می دانم به دنیا اعتباری نیست نیست

بین مرگ و آدمی اعتباری نیست نیست

من که می دانم اجل ناخوانده و بی دادگر

سرزده می آید و راه فراری نیست نیست

                      پس چرا،چرا عاشق نباشم

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت 1:47 توسط ܜܔܢ㋡♥♥ .✿.صدیقه㋡♥♥ .✿.ܜܔ| |

تو راست میگفتی!، احمقم .


احمقانه خوشبینم !


واقعا کلمهایی فراتر از احمق


مرا باید صدا کند !


مرا باید صدا بزند ...

بیهوده به راه ادامه میدهم
بیهوده ی، بیهوده


هی تکرار میکنم


با تو !


سلام - خداحافظ


سلام - خداحافظ
هی، هی، هی تکرار میکنم


و احمقانه خوشبینم ...

با تو کاخ میسازم


با تو ...


با تو به رویا میروم


با تو میرقصم


با تو میدوم


با تو میپیچم


به دور تو و به دور خودم


با تو میمیرم ...
***
کنار دستیم


با چشماش صِدام میکند


با دست اشاره میکند:


هی عمو کجایی !؟

احمقانه خوشبینم ! ...

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 21:41 توسط ܜܔܢ㋡♥♥ .✿.صدیقه㋡♥♥ .✿.ܜܔ| |

رو کرد به من و گفت: تو طلاق رو  دوست داری؟

خیلی ناراحت شدم گفتم این حرفا رو کی یادت داده...؟!

 

.

 

.

 

.

 

وقتی فهمیدم منظورش چیه کلی خندیدم. آخه همش چهارسالشه. به کلاغ میگه طلاغ!!!!!


نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 2:40 توسط ܜܔܢ㋡♥♥ .✿.صدیقه㋡♥♥ .✿.ܜܔ| |

چنان در قید مهرت پایبندم
که گویی آهوی سر در کمندم

گهی بر درد بی درمان بگریم
گهی بر حال بی سامان بخندم
نه مجنونم که دل بردارم از دوست
نه مجنونم که دل بردارم از دوست
مده گر عاقلی بیهوده پندم
مده گر عاقلی بیهوده پندم

[نه مجنونم که دل بردارم از دوست
مده گر عاقلی بیهوده پندم]

نه مجنونم که دل بردارم از دوست
نه مجنونم که دل بردارم از دوست
مده گر عاقلی بیهوده پندم
مده گر عاقلی بیهوده پندم

همه شب نالم چون نی که غمی دارم
که غمی دارم
دل و جان بردی اما نشدی یارم
یارم

با ما بودی، بی ما رفتی
چو بوی گل به کجا رفتی
تنها ماندم، تنها رفتی

چو کاروان رود فغانم از زمین بر آسمان رود
دور از یارم خون می بارم

فتادم از پا به ناتوانی
اسیر عشقم چنان که دانی
رهایی از غم نمی توانم
تو چاره ای کن که می توانی

گر ز دل برآرم آهی آتش از دلم خیزد
چون ستاره از مژگانم اشک آتشین ریزد

چو کاروان رود فغانم از زمین بر آسمان رود
دور از یارم خون می بارم

نه حریفی تا با او غم دل گویم
نه امیدی در خاطر که تو را جویم
ای شادی جان سرو روان کز بر ما رفتی
از محفل ما چون دل ما سوی کجا رفتی

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 2:23 توسط ܜܔܢ㋡♥♥ .✿.صدیقه㋡♥♥ .✿.ܜܔ| |

وقتي دلتنگ شدي به ياد بيار کسي رو که خيلي دوست داره
وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي
وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه
وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته
وقتي چشمات تهي از تصويرم شد به ياد بيار کسي رو که حتي توي عکسش بهت لبخند ميزنه
وقتي جايي نشستي که کنارت خالي بود به ياد بيار کسي رو که توي آغوشت جا ميگرفت
وقتي به انگشتات نگاه کردي به ياد بيار کسي رو که دستاش هميشه بين دستات بود
وقتي شونه هات خسته شد به ياد بيار کسي رو که هق هق گريش اونها رو مي لرزوند

نوشته شده در شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 16:40 توسط ܜܔܢ㋡♥♥ .✿.صدیقه㋡♥♥ .✿.ܜܔ| |


خنده دار است نه؟
                      من و ديوانگي؟
                                      من و عشق؟!
اولين برگ پاييز كه به زمين افتاد من ديوانه شدم.
                            مي داني من به پاييز حساسيت دارم و ضد حساسيتم تو
هستي.

وقتي بودي سكوتت مرا رنج مي داد اما حالا نبودنت

حالا مي فهمم كه فقط حضورت برايم مهم بود .حضوري با تمام وسعت سكوتت.

هر وقت خودم را در آيينه نگاه مي كنم تو را مي بينم.
 اين كه چيزي نيست هر شب

                                    خوابت را مي بينم
كه تو من شده اي من تو ميشوم بعد يكي ميشويم آخر گيج ميشوم نمي دانم
                                                                                
                تو مني يا من توام؟!

ديشب دوباره خوابت را ديدم
كبوتر شدي آمدم بگيرمت پريدي و رفتي روي ماه نشستي.
آنقدر گريه كردم كه همه شقايقها از غصه من پر پر شدند

وقتي كه اولين قطره باران بر قلبم باريد و زيباترين گل سرخ در ديدگانم روييد:
قسم خوردم كه هر فصل پاييز رو به قبله چشمانت نماز بخوانم و با ياد تو پر بگيرم 
                                                                                
                                  تا اوج

                                      قسم خوردم با ياد تو بميرم
گوش کن باران می آید

با صداي باران دوباره چشمهايم باراني مي شود
                                                       چه كنم كه تو بوي باران مي دهي
 
گوشتو بیار :
یه بار باید زیر بارون بوسم کنی  مثله همین عکس اما بدون چتر ... می خوام
قطره های بارون بریزن رو لبامون
وای که چه حالی میده ... توهم اینو می دونی مگه نه ؟؟؟

تا حالا باهم زیر بارون نرفتیم ، بش فک کردی ؟

نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 18:26 توسط ܜܔܢ㋡♥♥ .✿.صدیقه㋡♥♥ .✿.ܜܔ| |

صورتم لای درز باریک پنجره گیر کرده است

قانون طبیعت و قصه تاریخ است این جاذبه و دافعه یا این فرار و قرار

دست هایم را محکم به سمت لبهایت می برم تا هوس نارس بوسه هایت را جایی میان چشمانت تمنا کنم

حالا بر فرض که در ایین و مذهب گناه کردیم

پس آیین دوست داشتن هایمان چه؟

آنجا که انگشتان باریکت روی لبهایم به قصد ساکت کردن خواهش نارسم فرود آمد

درست همان لحظه خودت آبستن یک خواهش رسیده شدی چه؟


هر تماسی پر بود از فدایت شوم هاو دوستت دارم ها و بی تو هرگز ها

و هر نگاهی لبریز از تمنا و خواستن و نیاز

درست مثل یک فنجان قهوه داغ در بعد از ظهر یک روز زمستانی

کاش می دانستی که خدای من مرا همیشه با نام تو به یاد می آورد

با عطر خنده هایی که رو به آسمان در هوا جاری کردی

خدای من این روزها عجیب سراغ تو را می گیرد

دلش برای مهرباینهایی که برایت یادگار گذاشته تنگ شده ...
نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 18:23 توسط ܜܔܢ㋡♥♥ .✿.صدیقه㋡♥♥ .✿.ܜܔ| |

تو كه مي دانـي بـي تو نيستم ، پس زود برگرد ، زود.



ستاره ها در آسـمان مي درخشند، هركدامشان تو را يادم مي آورند ،

                                                              مـخصوصا ستاره هاي بادبادكي .

نا خودآگاه اشك در چشمانـم حلقه مي زند وقطره هاي آن به

                                                            روي گونه جاري مي گردد.

دلتنگي عجيبـي سرتاسر وجودم را گرفته است.

چشـمايـم را مي بندم ، خاطرات گذشته جلوي چشمهايـم رژه مي روند.

هـميشه وقتي دلتنگ مي شدم ، توي خيابانـهاي شهر پرسه مي زدم ،

                                                            اما حالا خيلي اين دلتنگي با آن دلتنگي فرق دارد .


تو اينجا نيستـي ودل من چقدر بـهانه تو را مي گيـرد ،

                                              تو را مي خواهد وتو را فرياد مي كند .

نوشته هايت را بيش از صد بار خوانده ام وبا هر بار خواندنشان …

لباسهايـم خيس است ومن سردمه وتو مي دانـي كه اين سردي از كجاست؟

يادت هست چگونه آرام آرام از كوچه پس كوچه هاي دلـم گذشتـي وپا به كلبه كوچك

                                                                                                احساسم گذاشتـي؟

 

گوشتو بیار :

به کسی نگو ... اما این چند روزی که نیستی دلم یه جورایی تنها شده ...

دلم داره جور چشمامو می کشه ... چشمام به هر روز دیدنت عادت کرده عزیزم ... دلم هم

دلش می خواد که باشی ... به قول دلش : دلم واست یه کوشولو شده

تحمل دوریت خیلی سخته ... زود برگرد نازنینم

نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 18:22 توسط ܜܔܢ㋡♥♥ .✿.صدیقه㋡♥♥ .✿.ܜܔ| |

کجايي پس ؟

مگه نمي دوني دلم برات تنگ شده ؟

                                 مگه دلت برام تنگ نشده ؟

                                                                 پس چرا نيستي ؟

بشين روبروم ...

           بگذار خوب نگات کنم ...

                     من يه گمشده تو نگاهت دارم ، ازش خبر نداري ؟

دستات مهربونه مثل نگاهت ...  گرم مثل زندگي ...

فکر کنم کارت داشتم ،     

   فکر کنم مي خواستم بهت چيزي بگم ،

        اما الان هيچي يادم نمياد ،

يعني حرف ها يادمه اما اهميتشون تو اين لحظه کم شده ...

حضورت حرف هام رو تحت الشعاع قرار داده ...

خيلي چيزها بايد بگم ...

                      اما لال شدم ، حرفم نمياد ...

                                             شايد هم از سکوت تو مي ترسم ...

دلم يه گريه ي سير مي خواد ...

 نه از روي درد ، براي رها شدن ...

خود اين مدليم رو دوست  ندارم و دارم سعي مي کنم پنهان شم

که ديگران هم من رو اين مدلي ،

                                      لب ورچيده و بي حوصله نبينند ...

نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 18:20 توسط ܜܔܢ㋡♥♥ .✿.صدیقه㋡♥♥ .✿.ܜܔ| |

امشب همه چیز رو به راه است

همه چیز آرام...آرام  ... باورت می شود ؟ دیگر یاد گرفته ام شبها بخوابم " با یاد تو  "

تو نگرانم نشو !

همه چیز را یاد گرفته ام !

راه رفتن در این دنیا را هم بدون تو یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که چگونه بی صدا بگریم !

یاد گرفته ام که هق هق گریه هایم را با بالشم ..بی صدا کنم !

تو نگرانم نشو !!

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام چگونه با تو باشم بی آنکه تو باشی !

یاد گرفته ام ....نفس بکشم بدون تو...و به یاد تو !

یاد گرفته ام که چگونه نبودنت را با رویای با تو بودن...

و جای خالی ات را با خاطرات با تو بودن پر کنم !

تو نگرانم نشو !

همه چیز را یاد گرفته ام !

یاد گرفته ام که بی تو بخندم.....

یاد گرفته ام بی تو گریه کنم...و بدون شانه هایت....!

یاد گرفته ام ...که دیگر عاشق نشوم به غیر تو !

یاد گرفته ام که دیگر دل به کسی نبندم ....

و مهمتر از همه یاد گرفتم که با یادت زنده باشم و زندگی کنم !

اما هنوز یک چیز هست ...که یاد نگر فته ام ...

که چگونه.....! برای همیشه خاطراتت را از صفحه دلم پاک کنم ...

و نمی خواهم که هیچ وقت یاد بگیرم ....

تو نگرانم نشو !!

"فراموش کردنت" را هیچ وقت یاد نخواهم گرفت ...

نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 18:3 توسط ܜܔܢ㋡♥♥ .✿.صدیقه㋡♥♥ .✿.ܜܔ| |

این روزها آنقدر حسود شده ام

که به آیینه ای که هرروز

         نگاهت را در خود تکرار می کند

                                                        حسادت می کنم

 و به دستگیره دری که

    هرروز بارها

        بر دستان تو بوسه می زند

این روزها آنقدر دچار حسادتی جانکاه شده ام

که به چشمان تمام کسانی که

قامت تورا در چارچوب نگاه خود

                                     ترسیم می کنند هم

                                                             حسودی ام می شود

و به کودکی که

عطر نفس های تورا

هنگامی که بوسه بارانش می کنی

                                            می نوشد

 

  این روزها من مانده ام و اینهمه حسادت

                                     وحسرت لحظه هایی که

                                                      بدون درآغوش کشیدنت می گذرد...

نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 18:2 توسط ܜܔܢ㋡♥♥ .✿.صدیقه㋡♥♥ .✿.ܜܔ| |

مي دونم که تو هم دوستم داري... عاشقمي...

اينو همون روز اول از چشات خونده بودم...

 مي دونم... مي دونم که بالاخره يه روز مي ياد که براي هميشه با هم مي مونيم...

آخ که چه لذتي داره ...

وقتي که خيره مي شم به چشمات اونقدر محو و مست چشات مي شم که زمان و مکان يادم مي ره...

ديوونه ي نگاهتم من...

وقتي باهام حرف مي زني از صدات عشق مي باره...

من مي دونستم که بالاخره يه روزي مي ياد که آزادانه همديگه رو دوست داشته باشيم...

واي که چه لذتي داره اين دوستت دارم ها...

فکر کرده بودي از اون نگاهت نفهميدم؟...

مي دونستم دوستم داري...

 منتظرت بودم...

عاشقت شده بودم...

ديوونت شده بودم...

مجنونت شده بودم...

مجنون تر از خودت...

صدات لالايي  شبام شده بود... حرفات قانون زندگيم شده بود... وجودت بهونه ي موندنم شده بود...

واي که چقدر غرق نگاهت مي شدم... ديوونه ي صدات بودم...انگاري تو هم مي دونستي...

مي دونستم که مي دوني دوستت دارم... می دونستی که می دونم دوستم داری

نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 18:0 توسط ܜܔܢ㋡♥♥ .✿.صدیقه㋡♥♥ .✿.ܜܔ| |

قورت می دهم

همه دلتنگیهایم را

و تلخ نوشته هایم را

سر می کشم

انکار نمی کنم

         لج کرده ام

            که برایت بنویسم

                  گریه کنم...؟!

                        عاشقت بمانم...!!!

 

                                                                                      لج کرده ام

                                                                                          دوستت داشته باشم

      دلم می خواهد باور کنی

                          دوستت دارم

                                     همین ...

 

نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 18:0 توسط ܜܔܢ㋡♥♥ .✿.صدیقه㋡♥♥ .✿.ܜܔ| |

کاش می دانستی

این روزها چقدر

بی تاب بی قراری های پرالتهاب

با هم بودنم

و کاش می توانستی

با یک بوسه

تمام دل نگرانی هارا

از چشمانم پاک کنی

این دلتنگی ها دارد بیچاره ام می کند

و هیچ کس جز تو نمی داند

دلتنگی دستان و چشمانم

چه وسعتی دارد...

حرف دل :

آسمان چشمانت چند وقتیست با من غریبی می کند

کدام واژه را گم کردی ؟

می خواهمت هنوز بی پایان من ...

نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 17:59 توسط ܜܔܢ㋡♥♥ .✿.صدیقه㋡♥♥ .✿.ܜܔ| |

و اما امروز مي گويم : تو را من دوست مي دارم .

من و... دوست بوديم و همديگر را دوست داشتيم

و امروز دوست هستيم و يکديگر را بيشتر دوست داريم .

آري، من و مهربانم عاشق شده ايم . اما ، نه مي داند

و نه مي دانم فرجام اين عشق چيست ؟

من اميد دارم به فردايي بهتر با او ...

و هراسانم از روزي که او کنار من نباشد !

شب و روز از پي هم مي گذرند ...من او را در کنار خود دارم

و بيش از هر چيز ديگري او را مي خواهم

ولي مي گويم : کاش آن روز هرگز نيايد که آن روز

تو ، اي دوست من دوست نداشته باشي که من باشم .

کاش پايان قصه من و تو را مي دانستم .

کاش ، کاش آخر قصه ما مثل آخر داستان شيرين و فرهاد نباشد.

اما تو ...

تو اين را بدان : اگر روزي تورا نداشته باشم ،

آن روز از عشق تو ، من مي ميرم .

کاش هر روز من ديروز مي شد . ديروزي که

مي دانستم تو در کنار من هستي ... و ما در کنار هم .


 

و باز هم مي گويم و با تمام وجود فرياد مي زنم : 

                              من امروز تو را براي تو دوست دارم

و من تو را اينک بيش از پيش مي خواهم .

حرف آخرم را به تو بگويم : من تو را دوست دارم .

 

نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 17:57 توسط ܜܔܢ㋡♥♥ .✿.صدیقه㋡♥♥ .✿.ܜܔ| |

بی قرارت شده ام

کی این راه رفته را باز می گردی ؟

اینجا    تنها    ایستاده ام

باران می بارد

اما نیستی تا برایم بخندی

سرت را زیر باران بالا بگیری

                       بعد نگاهم کنی و بگویی دوستم داری

                               من هم نگاهت را بی پاسخ بگزارم و در آغوشت بگیرم

امروز هم تمام می شود

تو بگو

تا کی برای آمدنت زیر باران بایستم ؟

یادت باشد گفتی چشمان من آسمان توست

یادم باشد گفتی مراقب آسمانت باشم

بیا که دیگر آسمانت تاب نباریدن ندارد

می خواهد باشی و برای تو ببارد

با تو هستم ...

منتظرت بمانم ؟؟؟؟؟؟؟

 پ.ن : اَه که چه روزای بیخودیو دارم پشت سر میزارم ، پس کی میخواد تموم شه ؟؟؟

نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 17:56 توسط ܜܔܢ㋡♥♥ .✿.صدیقه㋡♥♥ .✿.ܜܔ| |

دلم می خواست دیشب که خوابم نمی برد

برات می نوشتم :هی !

بعدش تو می گفتی : چی شده ؟

می گفتم : هیچی

تو می گفتی زنگ بزن خوب بهم

می گفتم : دلم که زنگ نمی خواد که ! فقط می خواستم تنهایی بیدار نباشم

تو بوسم می کردی

اونوقت چشم هام از بودنت گرم می شد و خوابم می برد

اما خب نبودی که ...

حرف دل :  چقدر احساس اینکه نیستی گاهی وقتا اذیتم می کنه ...

احساس اینکه دیگه ماله من نیستی

 می دونی ؟ من بدون تو نمی تونم ... خواستم بدونی شدم یه مرده ی متحرک ... همین !

 

نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 17:52 توسط ܜܔܢ㋡♥♥ .✿.صدیقه㋡♥♥ .✿.ܜܔ| |

يادته؟

اولين باري كه همديگه رو بغل كرديم و بوسيديم

به هم قول داديم مال هم باشيم

به هم دروغ نگيم

اگر چه بوسه ي اونروزمون گناه به شمار ميرفت

ولي براي من مقدس بود

يه جور تجديد ميثاق بود

اون چيزي كه به بوسه طعم لذت مي بخشه گره خوردن نفسهاي دوتا عاشقه

كاش ميشد دایم تو رو ديد...

به هم قول داديم هميشه به ياد هم باشيم .براي هم باشيم

از خدا خواستيم اگه توي اين راه گناهي كرديم فقط بزاره رو حسابِ عشقمون

خيلي چيزاي ديگه رو به زبون نياورديم

كاش مي دونستيم تا چه حد به قول يي كه به هم داديم پايبند بوديم؟؟؟!

 پ.ن : یادته نازنینم ؟؟ یادته ... هروقت یادم میاد بی اختیار اشک میریزم ازین نبودنت ، ندیدنت ، ازین همه فاصله

نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 17:49 توسط ܜܔܢ㋡♥♥ .✿.صدیقه㋡♥♥ .✿.ܜܔ| |

دیگر خوابم نمی برد

من از خود دست کشیده ام

                                                     من به تو تعلق دارم

              مرا در آغوش بگیر

                             من به تو تعلق دارم

"گناهش به گردن من"

من می خواهم به نهایت آرزویم برسم

                    من می دانم که این کار حرام است اما نه برای من و تو

                                                 من از خود دست کشیده ام

گناهش به گردن من

          خدا بخشنده است
...

پ.ن:خدا بخشنده است ، اگر نبخشد هم گناهش به گردن من

نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 17:45 توسط ܜܔܢ㋡♥♥ .✿.صدیقه㋡♥♥ .✿.ܜܔ| |

اي کاش مي دانستي چقدر سخت است. چقدر دشوار است، هر شب

 بی آنکه تو در کنارم باشي با يادت بنشينم و ترا زمزمه کنم و برايت بنويسم.

اي کاش بودي تا ببيني.نيستي در کنارم تا حرفهاي دلم را رو در رو برايت بازگو کنم

و من به حضور نزديکم. و به ديدار. و به کنار. در کنارم باش. حتي اگر از من

دوري. عزيز دل!

 

دلم طاقت نشستن ندارد وقتي به چشمهايم مي نگری

چشمهايم تحمل نگريستن ندارد وقتي مرا مي نوازی

روحم پر مي کشد وقتي با من سخن مي گويی

                                                                  زبانم هم که بند مي آيد

 

تو بگو چه کنم با اين همه التهاب که همه از دوست داشتن توست؟؟؟؟!!

 

نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 17:43 توسط ܜܔܢ㋡♥♥ .✿.صدیقه㋡♥♥ .✿.ܜܔ| |

مي خواهم بنويسم...

از تو..

 

                    از اين نيامدن و قصد رفتن کردنت..

 

                                             مي خواهم بنويسم اما دستهايم مي لرزد...

چه کردي با من؟...

 

     چه خواستم ز تو که دريغ ميکني؟چه خواستي که نکردم؟...

 

          غم نبودنت به جانم نيشتر ميزند اما درماني نيست که به مقابلش روم...

 

آخر تو تنها اميد بودي

                                          تنها دعاي شبانه ام...

پ.ن:دلم واقعا برایت تنگ شده

بزار این دفعه بگم

همه حرفامون ، خاطرهامون هر لحظه جلوی چشامه

و اینه که بهم امید میده

نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 17:41 توسط ܜܔܢ㋡♥♥ .✿.صدیقه㋡♥♥ .✿.ܜܔ| |

تو رو خدا نــــــــرو !

نوشته شده در جمعه بیستم آذر 1388ساعت 17:35 توسط ܜܔܢ㋡♥♥ .✿.صدیقه㋡♥♥ .✿.ܜܔ| |


:قالبساز: :بهاربیست: